تبليغاتX
.:دیــدار یــار:.
می نویسم(( د ی د ا ر )) تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها رابردار.

 

سلام! حال من بهتر از حال تو نيست.

دلم که مي گيرد، با تو حرف مي زنم و اين تنها چيزی است که ديگران نميتوانند مانعی برای آن باشند. درست مثل فکرم و دغدغه هايم که کسی نميتواند آن ها را از من بگيرد!

امروز هم دوباره دلم هوای تو را کرده است. شايد اگر تو نبودی اين جاده های شب هيچ گاه به ترنم صبح ختم نميشد. به اين اشکهای بی صدا قسم که بدون خيال سبز نگاهت، خواب به چشمهای خسته ام نمی آيد.

باور کن بدون اشاره ای از جانب تو، هيچ نسيمی از کوچه باغ دلم عبور نميکند....

گاه بيقراري ها، به هر دری مي زنم تا بلکه نشانی از نگاه معصوم تو را بيابم. هر چند که خوب مي دانم که اين خيابان های شلوغ ، اين مردمان سر در گريبان و حتی همين درختان مغرور هيچ نشانی از مهربانی تو را ندارند.

تو را بايد در زمزمه های رود و در ترنم يک باران صبحگاهی حستجو کرد. شک ندارم که هر چشمه يک نکته از زلالی دل تو را به همراه دارد.

تو را مي شود در رويای جنگلی از ستاره يافت وقتی که نورانی تر از همه خود را نشان ميدهی و از دور دستها دست تکان ميدهی.

راستی ! "حال من خوب است...  اما تو باور نکن!" ديگر عرضی ندارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:47  توسط نجوا  | 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

سلام. حال من خوب است.

زیر ایوان نشسته ام و سر بر زانوان خاطرات گذاشته‌ام؛ اما از تو چه پنهان که تشویش و دلواپسی به جانم رخنه کرده است. بغض های بی‌مقدمه، در گلوی کلماتم ریشه دوانده‌اند. صدای پای قطره‌های باران را می‌شنوی؟
دست خودم که نیست اشکهایم را در ترمه‌ای از نگاه مخملین تو پیچیده‌ام.
می گویند همه عاشقان جهان دلی نازک دارند. دل نازکتر از تنهایی ماه.
حالا ولی مثل ماه در مه فرو رفته‌ام. مرا که می‌شناسی! سه‌شنبه در مه فرو می‌روم و پنج‌شنبه بیرون می‌آیم.

خوشا به حال تو که سنگها را هم عاشق کرده‌ای. رودها را به رقص‌ آورده‌ای. نخل‌های جوان که جای خود دارند، تاکهای پیر را هم مست می‌کنی.

عزیزترینم!

غروب‌ها و شب‌های بی‌ماه، می‌گذرند اگر دلتنگی‌ها رخصت دهند
... و روزی خواهد رسید که خورشید بر شانه‌های من هم طلوع می‌کند. همین.


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:57  توسط نجوا  | 

می خواهم پرنده نگاه تو را از پشت پنجره ای بنگرم که بر اطرافش پیچک های ابدیت پیچیده است!

می خواهم تو را در سپیده دمی شبنم گیر در خم سجاده ای ملاقات کنم و گلهای زندگانیم را در عطر میخک بار گیسوانت پرپر سازم!

می خواهم با قطره اشکی از معراج چشمت نزول کنم و سایه وار در حاشیه مژگان هایت ناپدید شوم!

مرا با کرشمه ای دیگر بیافرین!

مرا بار دیگر از گوشه نگاهت آغاز کن!

بگذار جنون بی نهایت من، در زنجیرخانه زلفت به اسارت افتد و آخرین بقایای زمینیم در آسمان نگاهت خاکستر گردد . . .

بگذار . . .


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:4  توسط نجوا  | 

اغلب اوقات فکر می کنم که هنوز خودم را خوب نمی شناسم!

گاهی مهربانم!

گاهی قلبم سرشار از حسی است که نمی شناسمش و خوب است، حتی اگر توام با غمی مبهم باشد!

گاهی می خواهم گریه کنم. . . گریه کنم. . . گریه کنم. . . اما نمی دانم چرا؟

گاهی  بسیار شادم و نمی دانم چرا؟

گاهی تشویش.

گاهی آرامش.

گاهی شاد.

گاهی غمگین.

گاهی رها.

گاهی گرفتار.

گاهی . . .  

گاهی. . .

خیلی عجیب است!  

شدیدا احساس می کنم نمی دانم که هستم؟

گمان کنم چند وقتی است که تحمل کردن من برای دیگران دیگر کار آسانی نیست!

دقیقا نمی دانم از کی اینطور شده ام؟

اصلا شاید از ابتدا همین طور بوده است! و من تازه فهمیده ام!

گمان کنم تو مرا در آغوش گرفته ای و قاه قاه به ریشم و احساسات ابلهانه و کودکانه ی نجوای بی نمک می خندی!!!

می دانم هیچ گاه نمی گذاری نجوای تنهایت جاهایی برود که نباید برد!

هرچند که این نجوای بی تربیت، بد بوده و ناسپاس!

هرچند که بارها در بین گریه هایم  فریاد زدم که تو حرفهای مرا نمی شنوی!

حتی گاهی از روی نادانی و کوته فکری لحظاتی شک کردم که . . .

ولی شما مرا در آغوش گرمت فشردی . . .

و من فریاد زدم . . .

و بلند تر فریاد زدم . . . – به قدری بلند که حتی نزدیک بود حنجره ام پاره بشود!-

ولی تو مرا صمیمانه تر در آغوش امنت فشردی!!!

آه خدای قشنگم!

لطفا مرا ببخش!

می خندم!

به آنچه بر من گذشته است. . .

 فکر می کنم، نه! یعنی مطمئنم و می دانم که او مرا در بر گرفته ای!

وقتی فکر میکنم که اگر تو نبودی من هم نجوا نبودم!

_ باز هم از آن فکرها کردم! مگر میشود کسی که نباشد فکر کند؟! _

شاید هنوز خیلی کوچکم!

آری کوچکم! و ضعیف! و جاهل! – اصولا تمام بدبختی ها و کمبود های آدمها از جهل است _

خدای مهربانم!

نجوا هنوز خیلی کوچک است!

کوچکم برای تنها ماندن!

کوچکم برای تنها رفتن!

کوچکم برای تنها ادامه دادن . . .

و تو بزرگی برای تنها نگذاشتن!

میدانی کوچک بودن خیلی خوب  است؟

_ حیف که شما اصولا نمیتوانید این احساس ها را درک کنید! حتی اگر بخواهید!_

حالا میدانی چرا کوچک بودنم را دوست دارم؟!

چون خیالم راحت است که تو همیشه هستی! و مراقب منی!

قلبم را دوست دارم . . .

چون هنوز به آن سر می زنی!

تو را دوست دارم اما دیگران را هم . . .

وقتی به خودم می نگرم

حسودیم می شود که کسی را که دوستش دارم ، او دیگری را دوست بدارد!

که اگر خدای نکرده زبانم لال به اندازه ی من باشد، آن وقت دیوانه می شوم!

و  اگر بیشتر باشد که دیوانه تر می شوم! _ خیلی دیوانه! شاید جانی!_

پس اصلا عاشق خوبی نیستم و نمی شوم!

هیچ کس گفته بود شما چه همه عاشق خوبی هستی؟!

مرا دوست داری و من کس دیگری را دوست دارم . . .

و تو از من دلگیر نمی شوی!

و  همیشه با منی . . . همیشه ی همیشه!

به جان خودت حیف است که عاشق تو نباشم!

خدای عزیزم هنوز مرا دوست داری؟! _ پاسخ معلوم است، این سوال صرفا پرسش استفهام انکاری بود!_

بعضی چیزها را خیلی کم درک می کنم!

ولی کاش همین کم ها را این قدر زود فراموش نمی کردم!

مثلا فهمیده ام که اگر فقط یک نفر هم باشد که من را دوست داشته باشد!

_ به هرشکل . . . حتی اگر ابراز محبتش آن طورها  نباشد که دل من می خواهد _

من باز هم خیلی خوشبختم . . . خیلی خوشبخت!

حالا اگر آن یک نفر تو باشی که فوق العاده خوشبختم!

این را زمانی می فهمم که بدانم می شود محبتت را برای همیشه از دست داد!

حالا شما لطف کردی و قبلش به من فهماندی!

یا مثلا می دانم که تو همیشه مرا در آغوش گرفته ای!

و همیشه بهترین ها را به نجوایت هدیه می کنی!

اما من بیشتر وقتها یادم می رود که از هدیه هایت تشکر کنم. . .

و گاهی بدتر!

از آن ها شکایت هم می کنم!

نمی خواهم بدانم دلیل آنچه تا کنون بر سرم من گذشته است چیست؟

نمی خواهم بدانم حکمتش چیست؟

فقط می خواهم از شما سپاسگزاری کنم!

به خاطر بودنت!

به خاطر همه چیزهایی که یادم هست و نیست!

به خاطر اینکه خدایی به خوبی تو دارم!

به خاطر اینکه حوصله ات از حرف های مزحکم سر نمی رود!

به خاطر اینکه آن قدر مرا دوست داری که هنوز به قلبم سر می زنی!

و فراموش می کنی که می توانی

به خاطر رفتارم

نجوای کوچک را به حال خود رها کنی . . .

و بروی . . .


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:51  توسط نجوا  | 

با توام

ای لنگر تسکین !

ای تکان های دل !

ای ساحل آرامش !

با توام ای نور !

ای منشور !

ای تمام طیف های آفتابی !

ای کبود ارغوانی !

ای بنفشابی !

با توام

ای شادی غمگین !

با توام

ای غم !

غم مبهم

ای نمی دانم ! هر چه هستی باش ! . . .

 


+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط نجوا  | 

مرا به زمینه آبی چشمهایش دعوت کرد

به پاس نخستین شکوفه های لبخندش به ایوانهای غنچه گرفته آوازش بردم و در کناره آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم . . .

او مرا به سمت طراوتش بردبه شکرانه پرنده های بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق باز میگشتند و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام تماشایش رانثار کودکان حیرتم کرد . . .

او مرا به ابدیت گذرا و جاودانگی کوتاه خود برد . . .

در دستم جوانه های بی پایان نشاند و در مردابم آرامشی طوفانی انگیخت.

و با آوایی که از هیچ سو می آمد صدایم زد:

. . . فرشته خاکی! . . .

و صدایم زد: اندوه بیا. . .


دوستان عزیزم سلام

به خاطر غیبت طولانی که داشتم ببخشید.

وبلاگ دیدار یار در شرایط خاصی به وجود اومد شرایطی که باعث شد نوشته ها و علایق شخصی خودم رو که همیشه جاشون توی دفترم بود به اینجا منتقل کنم حالا هم تصمیم گرفتم دوباره برگردم سراغ همون دفتر قدیمی و احساساتم رو برای خودم نگه دارم!

من هستم اما اینجا نه . . .

دوستتان دارم


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:56  توسط نجوا  | 

قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه تو میخوابد

قصه نغز تو از غصه تهی است

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

باز هم قصه بگو . . .


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 23:15  توسط نجوا  | 

کاش می شد مثل پیچک قد کشید

تا لب حوض خدا در دور دست

کاش می شد روشنی هارا چشید

کاش در افکار اندام درخت

فکر خشکیدن نبود

کاش می شد با درختان سبز شد

با رختان حرف زد

گرچه آبی نیست لیک

با نم چشمان ابر

از زمین روئید و رفت

تا لب پرچین عشق

در حیاط فکر من، یک ستون چوبی است

رو آن فانوس سردی منتظر

دختری را تکیه گاست

وای پس کی انتظار می شود دیدار یار؟

می شود وقت وصال؟

................

یک بیابان اشک و شور

تا تو ای رمز عبور

تا کجا باید گریخت؟

از سیاهی های شب؟

لحظه های داغ تب؟

لیک باید زود رفت

آب خورد از آب حوض

مثل پیچک قد کشید . . .


*شعر از خودم


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:6  توسط نجوا  | 
هرکسی که این پست رو میخونه لطفا به این سوال جواب بده.

شما کسی رو که بزرگترین نعمت یعنی زندگی رو ازتون گرفته باشه می بخشید؟


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 11:26  توسط نجوا  | 

زمین گندید

آیا بر فراز آسمانها

کسی نیست؟

 


پ.ن: به عدم نیازمندم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 10:32  توسط نجوا  | 

تق . . . تق . . .تق . . .

_ کیه؟ . . . کیه؟ . . .

_ منم . . . منم . . . شیطون فرشته!

_ از کجا اومدی؟

_ از باغ رشته.

_ کیا رو میخوای؟

_ بچه هارو!!!

_ بچه ها نیستن!‍

_ صدای خندشون میاد . . . صدای دستاشون میاد . . . صدای گریشون میاد . . .

 صدای گریشون میاد . . . .صدای گریشون میاد . . . صدای . . . .

حذف شد

بازی یادم رفت داشتم میگفتم بچه کجا بودن؟؟؟  


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 1:9  توسط نجوا  | 

فرشته تصمیمش را گرقته بود. پیش خدا رفت و گفت:" خدایا . . . میخواهم زمین را از نزدیک ببینم! اجازه میخواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است."

خداوند درخواست فرشته زمینی را پذیرفت فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آیند.

خداوند بال های فرشته را به روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت  گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکن  زیراخاک زمینم دامنگیر است فرشته گفت باز می گردم حتماً باز می گردم این قولی است که فرشته به خداوند می دهد.

 فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد .

او هر که را می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت باز نمی گردند!!!

 روزها گذشت.... و با گذشت هر روز فرشته چیزی از یاد برد و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد .... نه بالش را نه قولش را .... فرشته فراموش کرد ... فرشته در زمین ماند .... فرشته هرگز به بهشت بر نگشت ... هرگز

 


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:7  توسط نجوا  | 

Image and video hosting by TinyPic

     نمی دونم چی می خوام بنویسم اما اینو می دونم که به دنبال تو می گردم...

همه ی لحظه های با تو بودن را دوست دارم و غرق شدن ها در خودم ....

همیشه فقط بلدم بگم خدای مهربون دوستت دارم منو دریاب و فقط خواهشی از درونم بر می خیزد...

نقطه ی اوجی نشانم بده تا تو را حسی عمیق تر کنم ......زیبا ترین لحظه هایم را از من نگیر..

همیشه به دنبال تنهایی می گردم اما اگر تو در تنهایی من نباشی معنایی ندارد تنهایی من ...من با تو دوست دارم با خودم باشم . . .

با تنهایی با خدا . . .عشق من رنگ نفسهای من!!!

 دوستت دارم . . .


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:42  توسط نجوا  | 

خدايا!
چون ماهيان كه از عمق و وسعت دريا بي خبرند
عظمت و ژرفاي عشق تو را نمي شناسم 
فقط مي دانم كه
معبود اين ماهي خسته هستي
و اگر اين ديدار را از من برگيري
خواهم مرد....!!!


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:31  توسط نجوا  | 

لا لا  لا لا لالایی...

شعر شبانه ام!قصه ی کودکی...

خوانده شو برایم...

خدا باید جایی همین اطراف!در یکی از همین کوچه ها گم شده باشد!در یکی از همین روز ها!شاید لابه لای باد و طوفان!در افکارم!یا شاید از جیب دلم در گوشه ای از چمن ها افتاده باشد!

در نگاه آب تصویری از سایه خدا موج می زند!پچ پچ درختان انگار که خدا را خطاب می کتد!

پرنده با خود نامه ای دارد!قاصدک هم!نکند مقصدشان خدا باشد!

آرام پر زنید!من هم می خواهم بیایم ولی پای پیاده ام!کمی آرام تر!

دلم برایش تنگ شده!امشب باید ببینمش!

من را با خود ببرید...


+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 16:28  توسط نجوا  | 

نمی دانم چگونه بگویم دوستت دارم. آخر این دوست داشتن نه از آن دوست داشتن هاست که همیشه به هم می گوییم. دوست داشتنی است دیگر.

می دانی؟ سال های سال تو مانند یک ستاره روشن تر از خورشید در قلبم بودی، ستاره ای که با او حرف می زدم، با او درد دل می کردم، برایش می خندیدم، می گریستم. ستاره ای که حتی اشک هایم را پاک می کرد، بی قراری های من را آرامش بود، شب های تبدار عاشقی، مرا می نگریست و من از نگاه او جان دوباره می گرفتم و لغزش دستان ظریفش روی صورت خیس من چون حرکت نسیم بر تن داغ  بود.

آری در تمام آن سال ها، به ظاهر تو از من بسیار دور بودی اما همیشه با من و بالای سرم و مراقبم بودی و خدای قشنگم! تو نه تنها یک ستاره بلکه تک ستاره عمر من بودی  و بدون تو، چراغ زندگی من خاموش می شد.

می گویم که دوستت دارم، اما می بینم که چگونه می توان احساس قلب عاشق را در چند واژه خلاصه کنم؟ می گویم سکوت کنم که تو خود ترجمان سکوت من باشی و از سکوت من بلندای غزلی عاشقانه در دریابی، اما با خود می گویم سکوت عاشقانه سهم قلب است و چگونه زبانم از ذکر مهر یار خاموشی گیرد؟

پس خدای مهربانم دریاب احساس مرا. قلبم با سکوت پر از رمز و رازش، چشمانم با مروارید های درشت آبدارش، روانم با یاد دائم تو، دستانم با اشتیاق فراون به لمس تو، پاهایم با آوارگی در کوی تو، گلویم با آواز بلند محبت، زبانم با همین واژه های کوتاه و قاصرش، چشمانم با نگاه غریب اما گویای عشقش، خطوط چهره ام با انتظار باز شدن در لبخند شبانگاهی تو و گرمای تبدار بدنم در رؤیای با تو بودن، همه و همه با هزار زبان و بیان عشق تو را فریاد می کنند و باز هم نمی توانند ترجمان شوق من باشند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 19:46  توسط نجوا  | 

در تنهایی بی کرانه خود می نوازم

و تمامی بودنم را در فلوتی کوچک می دمم

و همه آوای های اساطیری دوست داشتن را

که کودک صداقتم در فطرت خویش ذخیره کرده است

در حریر نرم مهربانی یک آهنگ می پیچیم

و میدانم

کسی هست

در فراسوی من  . . .  بالاتر از من  . . . . آسمانی تر من

که او مرا و آوای فلوت مرا می شنود

و تمامی زیر و بم های آن را با روح خود تفسیر می کند

کسی هست که تمام مرا پژواک میکند


  این شعر و عکسو صفحه اول نشریه زده بودم چون خیلی دوسش داشتم فکر کردم خوبه اینجا بذارم.

*خیلی کم گذاشتم جبران میکنم...


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:56  توسط نجوا  | 

سلام خدای مهربونم

نمی دونم با چه رویی به تو سلام کنم دلم از این همه جا از این همه راه خسته است . چه حالی دارم ....تو را می خوانم ای روح سپیده!

من تو رو می خوام،هیچ چیز از زندگی به جز تو برام نمونده.همه ی انگیز ه ی زندگیم و زنده بودنم تویی تو....اگه تو را نداشتم لحظه ای زنده نمی موندم. .خدای مهربونم دوست دارم همه ی حرفهای عاشقانه دنیا را برای تو عزیزترینم  بنویسم ...اما مدهوش تو می شوم نمی دانم چه بنویسم...از عشق حضور تو لبریزم ...اما راه را گم کرده ام...برای پرواز آماده ام ....اما بالی برای پرواز ندارم...من آخر نفهمیدم که باید برای تو پرواز کنم یا به آب بزنم و شنا کنم.چرا فقط پرواز معنای به تو رسیدن است؟!..به نظرم هر جایی که دیگه هیچ کس جز من و تو نباشه همون جا محل عبور من برای رسیدن به تو و حالا از همین جمله ی خودم به این نتیجه رسیدم که توی دریا ماهی زیاده پس من اونجا نمی تونم به تو برسم ؟!! نه نه این نباید خیلی واقعی باشه اما اگر هم باشه من هر گاه به آب زدم  خودم را برای پرواز آماده می کنم.اصلا برای من به اب زدن راحت تره!...به خدا جدی می گم ! خدای مهربوم منظورم واقعیه واقعیه خودت می دونی من همیشه تو رو در واقعیت جستجو کردم گرچه در خیالم و در ماورایم نیز تو بوده و هستی و جستجوی تئ را هر لحظه به دنبال می کنم...

دوست ندارم لحظه ای از یاد تو غافل بشم.خدای مهربونم می دونم که دارم کم می ذارم خودت اینو می دونی و از روی اشکهام هم می شه فهمید ، اما نمی دونم باید چه کنم ...و این برای اولین بار است که من اظهار ناتوانی در راه تو کردم!!هر کاری می کنم لنگ می زنم...هر چی فکر می کنم که این حرفهامو توی وبلاگم بنویسم یا نه ،آخر اینجا فقط من و تو هستیم و گاهی هم یه کسایی میانو حرفهای منو می خونند!نجواهای من با تو آره من اسم اینارو می ذارم ذکر نجوا...

مثل همین مصرع اول شعرم که همیشه برام مصداق ذکر رو داره..

                                                                    شعله بر اندام ترم می زنی

گاهی از خودم بی خود می شم و می گم خدایا یعنی این شعر را ، این چند تا کلمه را من نوشتم؟!...

خدای مهربون نمی دونم این غرور یا نه اما این مصرع شعرم خیلی قشنگه و زیبایی اون به خاطر اینکه تو این شعر را به من الهام کردی.

خدای مهربون خیلی دوستت دارم با تمام وجود و آرزو دارم همه گلهای جهان را به تو تقدیم کنم با همین دستهای کوچکم خدای مهربون دوست دارم پاک باشم و پاک بمونم برای تو.

خوشحالم از اینکه برای اندیشه کردن به تو هیچ شریکی برای تو ندارم و تو یگانه ای برای من ...برای همین هم هست که تنهایی را دوست دارم...تنهایی زیباست... اما اگر شیطان و نفس من نباشند...

خدای من لذت با تو بودن برایم زیباترین نعمت دنیا است...تو را دوست می دارمو دوست دارم فریاد بزنم با تمتم وجودم که عاشقانه خدا را دوست دارم...

عشق تنها برای تو              دوست داشتن تنها برای تو

حال که من تو را عاشقانه دوست دارم نعمت هایت را نیز و شکر ای خدای مهربون از این همه نعمتی که در اختیار بنده های گنهکارت هم مثل بنده های پاکت می زاری و تو از هیچ چیز دریغ نمی کنی ...

تو کریمی تو رحیمی...

تویی همان که هیچ تفاوتی برای بنده خوب و بدت نمی گذاری..تنها در عجبم که خدای مهربون یعنی روز قیامت برای این جسم و روح عاشق خودت و ائمه ات حکم جهنم می زنی....آه آه از آنچه کرده ام و می کنم ...دریغا که ای معبودا من بر خودم بد کردم ...بد می کنم که لذت با تو بودن را از خود حتی برای لحظه ای بگیرم...ظلمت نفسی...

ابدم تویی ازلم تویی ترانه و غزلم تویی....


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:32  توسط نجوا  | 

خالقم سلام!

دلتنگم و دلتنگ و دلتنگ.....

دلتنگ تو....

میدانی مهربان این روزها نگرانم...

نگران کمرنگ شدن حضورت در زوایای تاریک این زندگی ماشینی...

پروردگار همیشه مهربانم!

گوش میکنی؟

دلتنگ توام.

دست نوازشگرت را بر قلب بیتابم بکش...

قلبم را لمس کن و ببین از حس دوری تو چه بیتابانه خود را به سینه میکوبد...

خــــدایـــــم! ای همیشه جــــــاوید!

برایت مینویسم و بلند میخوانم....

هر لحظه و هرجا به تو و حمایتت نیاز دارم....

وای بر من اگر گوشه چشمی به من نکنی...

یگانه معبودم!

دیشب از فراقت اشک ریختم...

حس میکنم جایت در وجودم دارد خالی میشود...

نکند تو هم میخواهی بروی؟؟؟؟

نــــــه!! این منم که میروم...

اگر نه’ تو همیشه با منی...

همیــــــــشه با مـــن!....

کمکم کن بازگردم سویت....

همیشه نیازمند توام....

همیشه تو را طلب میکنم....

با تمام وجود...

مهربانـــــــــــم!

میخوانمت پس اجابت کن مرا!....

مثل همیشه.....


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 17:55  توسط نجوا  | 

يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. مرا باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم.

من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود. مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است.

با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم. خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدايا عشقت را پذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم.

پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم.

من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم. خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد.

خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد. گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم. خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم. گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم.

 اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز. . .


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:58  توسط نجوا  | 

نترس

زيرا كه من بهای آزادی تو را پرداختم .

من تو را به نام صدا زده ام .

تو مال من هستی

هنگامي كه از آبهاي عميق عبور ميكني ، من مراقب تو هستم .

هنگامي كه سيل مشكلات بر تو هجوم بياورد ، نخواهم گذاشت كه غرق بشوي .

هنگامي كه از ميان شعله هاي تباهي عبور ميكني شعله هاي آن تو را نخواهد سوازند .

زيرا من خداوند ، خداي مقدس تو هستم و تو را نجات مي دهم .

تمام دنيا را فداي تو ميكنم

زيرا تو براي من گرانبها و عزيز هستي

تو را دوست دارم .

من تو را براي جلال خود آفريده ام


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:5  توسط نجوا  | 

داشتم میرفتم

و چیزی نمانده بود تا نابودی

و تاریکی

تنهایی

سرد سرد بود

مانند روزهای نیمه ی دی ماه

و آفتاب را نشانی نبود

با تو غریبه شدم

با تو که وجود بخشیدی ام

نمی شناختمت

و از این غریبگی شاد بودم

گمان میکردم

هر چه فکر میکنم درست است

گفتم اگر واقعا مرا به بندگی قبول داشته باشی

ناگهان معجزه ای رخ خواهد داد

نوری پیدا خواهد شد

خوابی خواهم دید

اما نشد که نشد

در قفس سرد خویش گرفتار

و امروز استاد گفت

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

وامروز استاد

منطق الطیر را برایم باز گفت

و گفت داستان سی مرغ را

و اینکه هر چه میخواهم از خود بخواهم

من چه دیوانه بودم

و چه قدر حالا خوشحالم

از اینکه معمارم

و پیشه ام معماری خواهد بود

هنری که احساس را رشدداده

و متبلور میسازد

و حالا به عمق نرسیده ام

اما آن کور سو را دیده ام

و در راه رسیدن به تو گام بر میدارم

و این فقط میتواند معجزه باشد

دوستت دارم معبود بی همتای من


+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:46  توسط نجوا  | 

هرچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه این روزها نوشتم، همه آن است که یقین ندانم که نوشتن بهتر است از نانوشتن.

ای دوست! هرچه درست و صواب بود، روا بود که بگویند و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی "خود" که چون واخود آیم، بر آن پشیمان باشم و رنجور.

ای دوست! می ترسم – و جای ترس است- از مکر سرنوشت.

حقا و به حرمت دوستی که نمی دانم اینکه می نویسم راه سعادت است که می روم یا راه شقاوت؟

و حق که نمی دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟

کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاص یافتمی! چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن بغایت.

و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم.

چون احوال عاشقان نویسم، نشاید.

چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید.

و هر چه نویسم هم نشاید.

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید.

و اگر گویم نشاید.

و اگر خاموش گردم هم نشاید.

و اگر این واگویم نشاید.

و اگر وانگویم هم نشاید.

و اگر خاموش شوم هم نشاید!

                                                                      رساله عشق/ عین القضات همدانی


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:32  توسط نجوا  | 

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس

بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس

زانجا که لطف شامل خلق کریم توست

جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی

از شمع پرس قصه ز باد صبا مپرس

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست

ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس

ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم

از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس

حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی

دریاب نقد وقت وز چون و چرا مپرس

امشب یک پیام از یکی از دوستانم دریافت کردم که نوشته بود:"امشب آخرین فرصت برای بازگشت به سوی خداست!"

خدای مهربانم! میدانم تو همیشه منتظر من هستی منتظر بازگشتم، درهای رحمت تو همیشه به روی بنده ناسپاس و نامهربانت باز است اما امشب فاصله ها خیلی کوتاه تر است.

میدانم تو همیشه صدایم را می شنوی و پاسخ می گویی، افسوس گوش جانم ناشنواست!

خدای زیبایم! می شود امشب معجزه کنی؟ میخواهم صدایت را بشنوم با من سخن بگو، چقدر حرف داری خدا! چقدر گلایه از من، از ما، از بیشتر آدمها.

خدای قشنگم! چقدر خوب است که تو اینقدر نزدیکی، صبوری، با گذشتی، مهربانی، خیلی خوشحالم که اینقدر خدایی وگرنه. . . نه تصورش غیر ممکن است!

خدای خوبم! گاهی فکر میکنم تو که همیشه هستی، همیشه می شنوی و می بینی و همیشه اجابت میکنی گاهی ملموس و گاهی غیر ملموس پس چرا؟ قضیه این شبهای قدر چی بود؟

شنیدم تو دنبال بهانه میگردی که ببخشی، درسته؟

من هم  میخواهم بهانه به دستت بدهم!

خدای عزیزم! برای هزارمین بار مرا دوباره ببخش.

خدای بخشنده ام اما من که تنها نیستم از تو میخواهم تمام آدمها را امشب ببخشی فکر نمیکنم کار بزرگی را از تو خواسته باشم چون میدانم تو از همه بزرگتری و رحمتت پایانی ندارد برای من و امثال من.

خدای من! شنیده ام:" روزي مردي مستجاب الدعوه پاي كوهي نشسته بود كه به كوه نظري انداخت و از اونجا كه با خدا خيلي دوست بود گفت: خدايا اين كوه رو برام تبديل به طلا كن. در يك چشم بر هم زدن كوه تبديل به طلا شد. مرد از ديدن اين همه طلا به وجد آمد و دعا كرد: خدايا كور بشه هر كسي كه از تو كم بخواد. در همان لحظه هر دو چشم مرد كور شد!"

حالا اجازه میدهی دعا کنم؟

میخواهم برای همه دعاکنم:

مهم تر از همه از تو میخواهم ظهور منجی را نزدیک کنی.

میخواهم برای همه دوستانم دعاکنم:

خدایا برای "یه نفر"وهاله عزیزم، شیرین، مریم که چند وقتیه سایش سنگین شده، نیلوفر نازنینم، رویا، سیما، غریبه، ترانه، عاطی ومهناز و مهری و استر مهربانم.

و همچنین برای آقا سعید، متولد15 فوریه، م.م، آشنا، آقای سلیمانپور، بی نام و نشون و س.ا.ع، آرش، آقای محمد صادقی، میبدی، ناصر، امین، میثم، صفاواحسان وبهزاد و ندای مسیح و همه عزیزانی که نامی از آنها نبرده ام، دعا میکنم که به تمام آرزوهای کوچک و بزرگشان البته آنهایی که به صلاحشان است برسند، اگر مشکلی دارند برطرف کن، همیشه در تمام مراحل کسی باشتد که میخواهند، در تمام مراحل دلیلشان باش و آنها را به خود وا مگذارو تمام خیر و برکاتت را نصیبشان گردان. برای همه دوستانم آرزوی خوشبختی دارم.

و در آخر:

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست

جانا به حاجتی که تورا هست با خدا

آخر دمی بپرس که مارا چه حاجتست

ارباب جاجتیم و زبان سوال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجتست

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتست

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجتست 


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:18  توسط نجوا  | 

مهربانا !
اي بخشنده مهربان ...
اي آنکه از پشت حجابهاي غيب بر پيدا و پنهان ما آگاهي
و در ماوراي نور و ظلمت اسرار ناگفته را مي شنوي
و ارتعاش انديشه را در پرده هاي لطيف مغز مي بيني
ترا به يگانگي و عظمت ميشناسم
و بر آستان شکوه و قدرت تو پيشاني بندگي بر خاک مي گذارم.
ترا با ديدگان بينا نمي بينند ، ولي ناديده ات نيز نمي انگارند.
فروغ جمال تو در قلب ها و عواطف شعله عشق مي افروزد ،
اماجلوه دلبري تو از چشم انداز مستور است.
دستگاه خداوندي تو آنچنان بلند است
که پرواز انديشه از پيرامون آن محال باشد ،
ولي دست دل نواز و مهربان تو در اعماق درياها و خميدگي دره ها
کوچکترين و پست ترين ذرات موجود را مشمول نوازش و مهرباني خود قرار ميدهد
.


Image hosting by TinyPic

<<...هرگاه به علي (ع) مي‌رسم، قلمم مي‌لرزد؛ انساني كه هست از آنگونه كه بايد باشد و نيست».

دكتر علي شريعتي در سخناني درباره‌ي غدير، با بيان مطلب بالا آورده است: 

«...علي (ع) مرد شمشير و سخن و سياست است. احساسي به رقت يك عارف دارد، و انديشه‌اي به استحكام يك حكيم. در تقوا و عدل چندان شديد است كه او را در جمع ياران - حتا در چشم برادرش عقيل - تحمل‌ناپذير ساخته است.

آنچه در علي (ع) سخت ارجمند است، روح چندبعدي اوست. روحي كه در همه ابعاد گوناگون و حتی ناهمانند قهرمان است. قهرمان انديشيدن و جنگيدن و عشق ورزيدن، مرد محراب و مردم. مرد تنهايي و سياست، دشمن خطرناك همه پستي‌هايي كه انسانيت همواره از آن رنج مي‌برد و مجسمه همه آرزوهايي كه انسانيت همواره در دل مي‌پرورد.

... علي (ع)، چه كسي مي‌تواند سيماي او را نقاشي كند؟! روح شگفتي با چند بعد، مردي كه در همه چهره‌هايشان به عظمت خدايان اساطير است. انساني كه در همه استعدادهاي متفاوت و متناقض روح و زندگي قهرمان است. قهرمان شمشير و سخن، خردمندي و عشق، جانبازي و صبر، ايمان و منطق، حقيقت و سياست، هوشياري و تقوي، خشونت و مهر، انتقام و گذشت، غرور و تواضع، انزوا و اجتماع، سادگي و عظمت. انساني كه هست از آن گونه كه بايد باشد، و نيست. در معركه‌هاي خونين نبرد، شمشير پرآوازه‌اش صفوف دشمن را مي‌شكافد و به بازي ‌مي‌گيرد. سياه خصم همچون كشتزار گندم هاي رسيده در دم تيغ دو دمش بر روي هم مي‌خوابد و در دل شب‌هاي ساكت مدينه همچون يك روح تنها و دردمند كه از خفقان زيستن بي‌طاقت شده است و از بودن به ستوه آمده، بستر آرامش را رها مي‌كند و در پناه شب - كه با علي سخت آشنا و مانوس و محرم است - از سايه روشن‌هاي آشناي نخلستان‌هاي ساكت حومه شهر، خاموش مي‌گذرد و سر در حلقوم چاه مي‌برد، و غريبانه مي‌نالد. زنداني بزرگ خاك، عظمتي كه در زيستن نمي‌گنجد. روح آزادي كه سقف سنگين و كوتاه آسمان برسينه‌اش افتاده است و دم زدن را بر او دشوار كرده است.

او كه از شمشيرش مرگ مي‌بارد و از زبانش شعر، هم زيبايي دانش را مي‌شناسد و هم زيبايي خداوند. هم پروازه‌هاي انديشيدن را و هم تپش‌هاي دوست داشتن را. خون‌ريز خشمگين صحنه پيكار، سوخته خاموش خلوت محراب. او: ويرژيل” دانته“ است، و رستم ”فردوسي“ است و شمس مولاي روم و...

چه مي‌گويم!! مگر با كلمات مي‌توان از علي (ع) سخن گفت؟! بايد به سكوت گوش فراداد، تا از او چه‌ها مي‌گويد؟! چه او با علي (ع) آشناتر است...! علي (ع) خود محمد (ص) ديگري است، و شگفت‌تر آن كه: در سيماي علي (ع)، محمد (ص) را نمايان‌تر مي‌توان ديد».


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 14:15  توسط نجوا  | 

 

ماه من!

غصه چرا؟

تو مرا داری داری و من هرشب

آرزویم همه خوشبختی توست

ماه من!

دل به غم دادن و از یاس سخن گفتن کار  آنهایی نیست که خدا را دارند.

ماه من!

غم و اندوه اگر هم هر روز، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود

که خدا هست، خدا هست هنوز . . .

او همانی است که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام غرق شادی باشد

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد

نعمت خوشبختی بودن اندوه است

این همه غصه و غم، این همه شادی و شور، چه بخواهی چه نخواهی میوه یک باغ اند

همه را با هم با عشق بچین . . .


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:44  توسط نجوا  | 

مجنون هنگام راه رفتن کسي را به جز ليلي نمي ديد.

 روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد.

 مرد نمازش را قطع کرد و داد زد:"هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟"

 مجنون به خود آمد و گفت:

 من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم

تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه ديدي که  من بين تو و خدايت فاصله انداختم؟!!! 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:28  توسط نجوا  | 

کودک نجوا کرد:خدايا با من حرف بزن

مرغ دريايي آواز خواند، کودک نشنيد.

دوباره کودک فرياد زد:خدايا با من حرف بزن

رعد در آسمان پيچيد اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت ستاره اي درخشيد ولي کودک توجه نکرد.

کودک ملتمسانه فرياد زد:خدايا به من معجزه اي نشان بده.

ويک زندگي متولد شد،اما کودک نفهميد. . .

کودک با نوميدي گريست وگفت:خدايا بامن در ارتباط باش
بگذار بدانم اينجايي
و...
خدا کودک را لمس کرد.

ولي کودک پروانه را کنار زد و رفت...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:49  توسط نجوا  | 

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...
باد و بارانی بود اندرون دلم ...
و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...
کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !
خوب ... برای که بنویسم حالا ؟
تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!
یادم آمد ...
آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،
خدا خودش برمی دارد ... !
 
پرشدم از شوق برای نوشتن ...
دراز کشیدم روی زمین و دستی
زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
 
نوشتم :
 
سلام ، محبوب من ... !
چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !
چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...
صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و
نسیم را می وزانی بینشان ...
آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،
دل آدم را اینطور ببرد !
خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم
و داغش می کند با سرپنجه هایش !
تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !
 
معشوق صبور من ...
می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،
می آيی به پيشم !
دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام
دانه های شبنم می کارد ،
رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
 مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی  "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بينی چشمم به در می ما ند
نه اينکه يادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !
و برود و بگوید کسی نیاید !

 
معبود من ...
اگر ديدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به يقين تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !
مگر نه اينکه " تو" غرق در زيبايی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !
 
مطلوب من ...
سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند يادت برود که سخت نيازمند توام !
من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی
تو بايد مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هايم !
تو خيلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...

مهربان من ...
می شود از اين به بعد بنويسم برايت؟
چرا نشود ...
راستی يادت نرود !
آن " تويی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خيلی بزرگی
برای اينکه دوستت داشته باشم ،يک توی کوچکتر را به من بده
تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))

  
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش
خدا خودش ياد دارد
کاش خدا هم برایم نظر بدهد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:12  توسط نجوا  | 

نمي دانم اين چه حسي است كه خدا در وجود آدم گذاشته؟! 

هيچوقت نتوانستم تعريفش كنم هيچوقت!يك لحظه بوجود مي آيد و براي هميشه در وجودت جا خوش مي كند براي هميشه.هر كاري مي كني دست از سرت بر نمي داره هر كاري كني.ديگه چيزي به عنوان غرور وجود نداره ديگه چيزي به نام من وجود نداره.فقط او هست و او

فقط او ...

به خودت مي گي هر چي نزديكتر بشم رسواتر ميشم! پس سعي مي كني دور باشي.اما نمي شه!دوري نمي شه!بايد تحمل كني بايد تظاهر كني به بي اعتنايي به....

اما بهانه گيريهاي دلت شروع ميشه....چند وقت ميگذره وتازه مي فهمي كه اگر هزار سال هم كوچ كني و هزار كيلومتر دور شوي هيچ فرقي در احساس درونيت به وجود نمي ياد .چرا فرق پيش مي آيد :دلبسته تر ميشي !

نمي دونم اين چه حسي خدا دروجود آدم قرار داده؟!اما ميدونم كه حس خيلي زيباييه!زلال زلالت مي كنه درست مثل آب.بزرگ ميشي!بزرگ و عاشق!دلبسته دلبسته.پر از انگيزه هاي قشنگ!جوون مي شي حتي اگر 90سالت بشه!آنقدر تحمل دوري و جدايي برات سخت ميشه كه روز به روز به خدا نزديكتر ميشي!مومن ميشي !عاشق و مومن!براي او وهمه دنيا طلب بركت و رحمت مي كني.خالص مي شي.خالص و پاك!ابنقدر اين حس زيباست كه تو هم زيبا ميشي!روزي هزار بار زيبا ميشي!

نمي دانم اين چه حسي است كه خدا در وجود آدم گذاشته؟!اما اين رو ميدونم كه خدا راه هاي قشنگي براي مومن كردن بنده هاش داره!

مي دونم كه دير زماني ست دارم مومن ميشم و زيبا . لحظه به لحظه!

تو چطور؟

الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر ، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو ، اگر غایب باشم گویی کجایی ؟ و چون به درگاه آیم در را نگشایی؟؟؟


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:52  توسط نجوا  | 
mowj.ir